Monday، July 13، 2009

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید

نکته:مقاله زیر در شماره 29 ماهنامه زندگی سالم به چاپ رسیده و قابل دسترسی است.
******
شاید این روزها هر رهگذری که از کنار زاینده رود عبور می کند یا بدون اختیار برای آنکه دل مشوش را از گذران زندگی به روانی زاینده بسپرد و روانش روان گردد به سوی آن می شتابد، هر روز و هر هنگام که دیدگان متعجبش به برهوتی خشک می افتد تازه به یاد می آورد که بلی، روزهاییست که نفس در زاینده رود نمی جوشد. هرچند در این مدت بارها به کنارش شتافته و با این منظره رو به رو شده باشد.

اما چه چیز سبب می گردد که جریان زاینده و زندگی بخشی همچون زاینده رود به ناگاه به برهوتی آنچنان خشک بدل گردد که دیدگانی این چنان پیجو و منتظر و نا باور از بی نفسی اش نتوانند هزم کنند که به راستی چرا؟

ولی تنها قهر آب در پهنه زاینده زندگی را از آن نرباییده است، به کنارش بنگری آسمانش با بتن پوشیده می شود و هر روز دیدگانش تیره تر می گردد.نه چندان روزگار دوری بود که قامت چناران و بیدهای مجنون سر به سپهر لاجوردی بود و آدمی در میان پیوند آیینه گونه و پاک و زلال میان آب و سبزه و لاجوردی نفس به نفس هستی می سپرد و شاید به نظر می آمد بهشت همین جاست و همین لحظه هنگام عروج است.

هم اکنون اما این پیوند دیرینه را دست ساخته های بدون هویت بتنی از هم گسسته و آنچنان تیری در قلب هویت دیرینه زاینده رود وارد آورده است که گویی زمزمه های مرگ و در پس خودکشی همگانی بانگ بر می آورد که نبض زندگی رو به تیرگی و سختی می رود.

زاینده رود جریان زندگی را شکل داد در پهنه سپاهان و در کنارش، در روی بسترش زیبا ترین و برجسته ترین تراوشات ذهن زندگی پرور شکل گرفت.حتی در زمان بی نفسی اش روح زندگی بخش آن در کالبد این دست ساخته ها گویی محفوظ مانده و رهگذران چنان دل به آرامش دهانه ها و پایه هایشان می دهند که انگار زمزمه امیدی، رود را باز فرامی خواند و حیات در پاسخ به ندایشان و تمنای رهگذران به هر شکلی باز خواهد گشت.و این خواسته ای است که در آغازین هر روز و در پایان هر شامگاه در دل های مشوش تکرار می گردد.

پس اگر زاینده رود از نفس بیافتد و نباشد پیوندی برای فرا خواندنش چه؟آسمان چگونه ببینید زاینده رود تشنه است هر گاه اطراف آن را دیوار های زمخت و بتنی فراگرفته است؟حیات درختان سر به فلک کشیده نیز بسته به جیات رود است، حیات رود بسته به تمنای زندگی برای رود از آسمان در نگاه سبز قامتانی که هر روز قامتشان به دست تبر سپرده می شود.

ولی دریغا به نظر می رسد دستی در پی تاراج و نابودی یاوران زاینده رود است. فقط در کنار و بستر آن بی مهری نمی شود.تیشه برداشته و به جان ریشه هایشان افتاده اند.نماد بی رنگی از مدرنیته قلب پیوند دیرینه رهگذر با زاینده رود را می لرزاند و در حال جویدن ریشه های آن است.دستانی برخواسته از اذهانی بیگانه و غبار آلود که تنها فکر و ذهنشان نابودی تمام عشق و علاقه ای است که در جای جای سپاهان نهفته است.این دستان را باید ریشه کن کرد. این تبرها را باید برای نور و گرمای چهارشنبه سوری به دست آتش سپرد.

این دستان و این افکار آلوده که در هر لحظه در سپاهان سبزقامتان را به بهانه آینده نگری و مدرنیته از ریشه به در می آورند باید از سر سپاهانمان کوتاه و محو گردند. افکاری که به راستی در برابر این همه بی کفایتی و بی لیاقتی مدیریتی پاسخی نداشته و نخواهند داشت.این ها بیگانه اند، بیگانه با سبزی،طراوت،زیبایی و زندگی.

دریغا این افکار هر روزه می آیند و می روند، ولی هر گاه در بستر خشک رود گام می نهیم محجور می مانیم.چرا؟چرا نبض حیاتمان به این چنین روزی در آمده است؟ یورش نماد مدرنیته به ریشه فرهگ و لرزاندن پیوندهای عمیق انسانی و معنوی به چه بهایی است؟ به راستی سپاهان به کجا چنین شتابان سوق داده می شود؟

چه بهایی باید پرداخت برای یک لحظه ارزشمند کوتاه روان شدن روان مشوش در کنار رود؟چه به جای آن به ما خواهند پرداخت؟چه قدر باید هزینه کرد تا این لحظه باقی بماند؟
باید مراقب رود باشیم.زاینده رود را پاس بداریم تا زندگی در کنار آن بروید و بماند، تا ما نیز از موهبت های این چرخه بی نظیر که حیات طبیعی اش به حیات فرهنگی سپاهان گره خورده زخم دل دلهای پریشانمان را بزداییم.



روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد


*****

هنر دست حجاران صفوی زیر چنگال لودرها

تیشه به ریشه پل خواجو/ هنر دست حجاران صفوی زیر چنگال لودرها
اصفهان - خبرگزاری مهر:سازمان میراث فرهنگی اصفهان به دنبال ترمیم آب شستگی های پل خواجو و با هدف مرمت و ساماندهی سنگهای آسیب دیده این پل با بیل و کلنگ و لودر تیشه به ریشه این بنای 400 ساله می زند. به گزارش خبرنگار مهر در اصفهان، این روزها هر شهروند اصفهانی یا گردشگری که ازکنار پل خواجو می گذرد، تصور می کند وارد یک زمین کشاورزی شده که در حال شخم زدن آن هستند و دیر یا زود در این زمین گندم، جو و....می کارند.
تیشه به ریشه پل خواجو/ هنر دست حجاران صفوی زیر چنگال لودرها
اصفهان - خبرگزاری مهر:سازمان میراث فرهنگی اصفهان به دنبال ترمیم آب شستگی های پل خواجو و با هدف مرمت و ساماندهی سنگهای آسیب دیده این پل با بیل و کلنگ و لودر تیشه به ریشه این بنای 400 ساله می زند.
به گزارش خبرنگار مهر در اصفهان، این روزها هر شهروند اصفهانی یا گردشگری که ازکنار پل خواجو می گذرد، تصور می کند وارد یک زمین کشاورزی شده که در حال شخم زدن آن هستند و دیر یا زود در این زمین گندم، جو و....می کارند.

امروز پله های سنگی پل خواجو که هنر دست حجاران دوره صفوی را نشان می داد مقابل دیده گان نگران مردم هنر دوست اصفهانی تخریب شد و اکنون نه تنها دیگر اثری از این پله های با شکوه و قدیمی نیست، بلکه حتی سنگهای آن نیز که ارزش قرار گرفتن در موزه را دارند، زیر خاک دفن می شوند تا به این وسیله آنان بستری سنگی برای پل و کاهش عمق آب بسازند.
مرمت غیراصولی پل خواجو/ ساخت پله های 400 ساله با سنگهای جدید!
در همین رابطه یک منبع آگاه که خواست نامش فاش نشود در گفتگو با خبرنگار مهر افزود: سازمان میراث فرهنگی و گردشگری اصفهان برای ایجاد یک بستر سنگی و بتونی در مقابل پل خواجو و رفع آب شستگی ها، اقدام به مرمت غیر اصولی و نادرست پله های سنگی پل که به عهد صفوی باز می گردد، کرده است.
این کارشناس مرمت آثار تاریخی اعلام کرد: چهار ردیف از پله های پل خواجو را به جای مرمت و تعمیر به طور کامل تخریب و دست به بازسازی پله ها با جایگزینی سنگ های جدید زده اند.

وی افزود: این در حالی است که تمام سنگ های سابق دارای کنده کاری و علامت های حجاران عهد صفوی است. این منبع آگاه اظهار داشت: با وجودی که پله ها دارای آسیب های جزیی بود که با روش هایی مانند "بند کشی "می توانستند آنان را مرمت نمایند، اما آنها به جای مرمت اقدام به نوسازی کرده اند. وی ادامه داد: این پله های سنگی و قدیمی بخشی از هویت پل خواجو بود و هنر مرمت، در حفظ گوشه به گوشه یک اثر تاریخی است نه اینکه به نوسازی آن بپرداریم. مشاهدات خبرنگار مهر از تخریب سنگ های با ارزش پل خواجو بر اساس مشاهدات خبرنگار مهر، در محل مرمت، تابلو زردرنگی نصب شده که پروژه را اینگونه معرفی می کند: عنوان پروژه: مرمت وساماندهی پل خواجو، کارفرما: سازمان میراث فرهنگی و گردشگری اصفهان، مجری: سازمان نوسازی و بهسازی شهرداری اصفهان، ناظر: سازمان میراث فرهنگی اصفهان.
همچنین در محل پل به جز چند ردیف از سنگ های پله ها که بدون هیچ ملاحظه ای بیرون آورده اند، سنگ های جدیدی از نوع" اکنابادی "وجود دارد که قرار است جایگزین سنگ های عهد صفوی شود. سنگهای تاریخی نیز هر کدام دارای کنده کاری حجاران است و در گذشته از این نشانه ها به عنوان مهر استفاده می کردند و اکنون کارگران این سنگ های با ارزش را در گودی زیر پل می ریزند تا به این وسیله عمق آب را در سطح "ابتدایی"رودخانه پس از پل خواجو کاهش دهند. حضور یک استاد مرمت به دعوت خبرگزاری مهر در پل خواجو هر چند تشخیص مرمت غیر اصولی پل خواجو یا بهتر است بگوییم تخریب بخشی از آن نیاز به تخصص چندانی ندارد، اما برای رفع هر گونه شک و شبهه مسئولان امر، خبرگزاری مهر از یک استاد مرمت اصفهان که در حال حاضر سازمان میراث فرهنگی، مرمت برخی از آثار تاریخی شهر را به وی محول کرده دعوت کرد تا با تایید یا رد اقدامات صورت گرفته با دلایل حرفه ای خود به تبیین این موضوع بپردازد. سیدرضا طباطبایی از استاد کارهای با تجربه مرمت که در سازمان به "سید "مشهور است 10 سال پیش در زمان ریاست منتظر بر سازمان میراث فرهنگی اصفهان مسئول مرمت بخشی از سنگهای پل خواجو شد، البته با این دیدگاه که حتی یک سنگ هم نباید جابجا شود.

دعوت مهر را پذیرفت و ساعت 16 و 30 دقیقه روز پنج شنبه 18 تیرماه با نگرانی بسیار از شنیده های خبرنگار مهر به پل خواجو آمد.
طباطبایی در نگاه اول با تعجب از تخریب پله ها و مشاهده سنگهای سالمی که از جا بیرون آورده اند و زیر خاک دفن می کنند، گفت: نباید تمام سنگ پله ها را از جا بر می داشتند، بلکه می توانستند پس از بررسی دقیق هر سنگی که نیاز به تعمیر داشت را پیاده کرده، زیر آن را صاف کرده و برای استحکام زیر آن سنگ جدیدی بگذارند و سنگ قدیمی را روی آن سوار نمایند تا هم هویت پله ها حفظ شود و هم از این طریق مرمت صورت گیرد نه باز سازی.
دفن سنگ های با ارزش هزاره ای
کارگران و ناظران سازمان میراث فرهنگی از حضور ناگهانی طباطبایی تعجب کرده و پس از گذشت چند دقیقه از سازمان میراث فرهنگی اصفهان با این استاد کار تماس گرفته شد و علت حضور وی در پل خواجو را پرسیدند و از طباطبایی خواستند تا هر چه سریعتر با قانع کردن خبرنگاران آنها را از محل دور کند.
اما سید پس از قطع مکالمه تلفنی اش به توضیحات خود ادامه داد: اینجا باید از یک فرد متخصص در امر مرمت استفاده می کردند زیرا این خرابی ها نشان می دهد افرادی که در محل هستند دیمی (باری به هر جهت) کار می کنند.
وی با مشاهده دفن سنگهای حجاری شده برای ساخت یک بستر مسطح در مقابل پل خواجو بیان داشت: این سنگها به سنگهای هزاره ای مشهور هستند و به دلیل استحکام و قدمتی که دارند با ارزشند و باید به جای دفن از آنان برای مرمت سنگ فرش سطح پایینی پل استفاده کرد.
این استاد مرمت با مشاهده سنگهای دیگری که از معدن آورده بودند، افزود: سنگ هایی که از معدن آورده اند به سنگهای لاشه ای مشهور هستند و نمی دانم چرا از این سنگها برای پر کردن گودال استفاده نمی کنند.
تخریب پله های پل به بهانه مرمت!
در حینی که سید با عصبانیت و صدای بلند مشغول توضیح برای خبرنگاران بود برخی از کارگران که وی را شناخته بودند جلو آمده و مکالمه ای میان مسئول مرمت سنگهای این پروژه با سید انجام شد که به بخشهایی از آن اشاره می شود.
- سید چه می گویی؟ این سنگها خراب شده اند و کاربردی ندارد.

* می گویم سنگ با ارزش قدیمی را در خاک دفن نکنید، این سنگها ارزش تاریخی دارند.
- این سنگها قبلا در رودخانه بوده است.
* من با تجربیاتی که دارم در یک نگاه می فهمم سنگ کجا بوده است؟ حرفه ام این است، می خواهید گودال را پر کنید از سنگهای لاشه ای معدن استفاده کنید، اما سنگ هزاره ای کار برد دارد.
- سید تعداد سنگهای هزاره زیاد نیست.
* "حداقل 200 عکس از سنگهای کنده شده علامت دارند، آن وقت می گویید تعدادشان زیاد نیست. خوب گوش کنید که بعد نگویند سید آمد ، اما نظری نداد و رفت، باید تمام سنگ های با ارزش را برای مرمت پل جمع کنید چرا پله ها را اینطور کرده اید؟"
- راه دیگری نداشتیم، خراب بودند.
* شما آمده اید مرمت کنید یا بازسازی؟ باید سنگهایی که واقعا خراب است را کنار بگذارید، اما بقیه را دست نزنید.

- دیر گفتی سید، پله ها را که خراب کرده ایم،" دیگر کار از کار گذشته است".
یکی از کارگران در محل با تعجب از عکاس خبرگزاری مهر پرسید: این عکس ها را برای کشور های خارجی می گیرید؟
* خیر، چطور؟
- گفتم شاید می خواهید خارجی ها را خبر کنید.
با خبرنگاران در خصوص پل خواجو صحبت نمی کنیم
خبرنگار مهر برای شنیدن توضیحات سازمان میراث فرهنگی اصفهان با بخش مرمت سازمان تماس گرفت، اما جاوری، در پاسخ به خبرنگار مهر گفت: از تهران به ما دستور رسیده که اکنون در خصوص مرمت پل خواجو با هیچ خبرنگاری مصاحبه نکنیم.
بخشی از تاریخ اصفهان زیر خاک می رود
حافظه تاریخی یک اثر به نشان دادن قدمت و حال و هوایی است که انسان با مشاهده آن می یابد. حال به نظر شما چرا مردم نمی روند زیر پل فلزی آواز بخوانند و چرا پل خواجو را برای آواز خوانی انتخاب می کنند؟

طبق گفته کارشناسان مرمت آثار تاریخی ، اگر روی سنگی علامتی حک شده باشد، این سنگ با ارزش است چه رسد به اینکه از آن در نصب یک اثر تاریخی استفاده کرده باشند.
اما متأسفانه سازمان میراث فرهنگی اصفهان مرمت یک اثر با ارزش و ثبت شده در یونسکو را بدون هیچ نظارتی به سازمان شهرسازی و بهسازی سپرده و به جای استفاده از مرمت کارهای با تجربه که تعداد آنها لااقل در اصفهان کم نیست این استادان را در حاشیه قرار داده و به اسم مرمت با اقدامات نادرست تاریخ اصفهان را به زیر خاک می برد.
هر چند به گفته سیدرضا طباطبایی، استاد مرمت و بسیاری دیگر از کارشناسان آثار تاریخی هنوز هم دیر نشده و سازمان میراث فرهنگی اصفهان می تواند با یک اقدام به یاد ماندنی و تحسین برانگیز از دفن سنگهای با ارزش که حتی به لحاظ مادی هم دفن آنان به صرفه نیست، جلوگیری کرده و از آنان برای مرمت سنگفرشها و یا پله هایی که تخریب کرده اند، استفاده کنند.
باید پرسید آیا ارزش یک اثر تاریخی که گل سر سبد اصفهان است تا این اندازه است که با یک جمله بگوییم "دیگر کار از کار گذشته است".
سعدی، شاعر گرانقدر ایران زمین در سخن زیبایی می گوید:

ندهد هوشمند روشن رای/ به فرومایه کارهای خطیر

بوریا باف گرچه بافنده است/ نبرندش به کارگاه حریر

هرچند که مدتی است که سازمان میراث فرهنگی اصفهان درب رفت و آمد و هر گونه مصاحبه خبرنگاران با خبرگزاری مهر در را بسته است اما با این وجود خبرگزاری مهر همچنان پذیرای پاسخگویی مسئولان این سازمان در خصوص تخریب بخشی از تاریخ پل خواجو و دیگر آثار است.

Sunday، July 12، 2009

هم رونق زمـــــان شما نیز بگذرد

هم مرگ بر جهانِ شما نیز بـــگذرد
هم رونق زمـــــان شما نیز بگذرد
.
وین بومِ مِحنَت ازپی آن تا کند خراب
بر دولــــت آشیان شما نیز بگذرد
.
باد خزان نکبت ایّام ناگــــــــــهان
بر بــــاغ وبوستان شما نیز بگذرد
.
آب اجل که هست گلوگیرخاص وعام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
.
ای تیغتان چو نیزه برای سـتـــم دراز
این تیـــــــزی سنان شما نیزبگذرد
.
چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد
بـــــیداد ظالمــــــان شما نیز بگذرد
.
در مملکت چوغُرّشِ شیران گذشت ورفت
این عوعوِ سـگان شما نیز بگذرد
.
آنکس که اسب داشت غُبارش فرونشست
گَرد سُم خران شما نیز بگذرد
.
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
.
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
.
ای مُفتَخَر به طالع مَسعود خویشتن
تاثیر اختـــــــران شما نیزبگذرد
.
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
.
بیش از دوروز بود ازآن دگرکسان
بعد از دوروزازآن شما نیز بگذرد
.
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
.
در باغ دولت دگران بود مدّتی
این گُل، زگُلسِتان شما نیز بگذرد
.
آبی ست ایستاده در این خانه مال وجاه
این آب نا رَوانِ شما نیز بگذرد
.
ای تو رَمِه سپُرده به چوپان گُرگ طبع
این گُرگی ِشبان ِشما نیز بگذرد
.
پیل فَنا که شاه بَقا مات حُکم ِاوست
هم بر پیادگانِ شما نیز بگذرد
.
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
......

Thursday، July 2، 2009

کیست که او داغ این سیاه ندارد...؟!

تیرگان خجسته باد...


Saturday، June 20، 2009

کین شیر پنجه دیوان شکسته است...

از پارس تا خزر ایران نشسته است
کین شیر پنجه دیوان شکسته است

البرز جلوه ای از اقتدار ماست

دروازه های عشق در اختیار ماست

در این فلات سرخ با این تبار سبز
روید ز هر کنار آینده ای سپید

ای افتخار شرق در بام این جهان
پیچیده نام تو گلواژه امید

هنگام حادثه ما تیر آرشیم
سختی چو هیمه و ما همچو آتشیم

شرم سیاوش و غر تهمتنیم
نقش درفش خود با عشق می تنیم

از پارس تا خزر ایران نشسته است
کین شیر پنجه دیوان شکسته است
البرز جلوه ای از اقتدار ماست
دروازه های عشق در اختیار ماست

ای سرزمین نور ای کشور کهن
جان فدای تو ای خالق، ای وطن

روشن شد آسمان از آذرخش تو
ناید خمیدگی بر پشت رخش تو

دیو سپید را در بند می نهیم
با هفت خان عشق از بند می رهیم

طوفان این وطن نسل جوان اوست
هر کس که عاشق است اینک زمان اوست

Friday، June 19، 2009

این خاک تشنه آب است و آبرو...




Wednesday، June 17، 2009

وای اگه بارون بزنه...

وقتی نماز به اتمام می رسه،حالا نوبت به سلام می رسه

وقتی شرافت به انجام می رسه حالا نوبت حمام می رسه


آخ اگه بارون بزنه....

وای اگه بارون بزنه....


وقتی سرتو کردن توی جوب،

بیوگرافیتو همون روی آب بنویس


وقتی دستتو پیچوندن از پشت

رو سطح خارجی حباب بنویس

از می و عشق وگل و گلاب بنویس


وقتی هنر به اتمام می رسه

وقتی سخن به انجام می رسه


وقتی صفای باطن می خندونتت

وقتی وفای ناب...

...

...آخ می بره آدم
....

نامه

بسمه تعالی
به : روزگار لعنتی
موضوع : گور پدر پدر سگت
سلام ای "روزگار" حرام . زاده ... اگر از احوالات بنده جویا باشید ، باید بگویم به کوری چشمت هنوز می توانم آنگونه باشم که تو نمی خواهی! ... یعنی هنوز نتوانستی مرا زمین گیر کنی چون مال این سخنها نیستی...فقط جسارتا اگر ممکن است برای لحظات کوتاهی فشار را کمتر کن تا بتوانم نفسی تازه کنم و این نامه را به آخر برسانم...!
قصدم از این نامه ، گرفتن حالت است که امید دارم کارساز افتد...یادم است همان اول که در بیمارستان دیده به جهان گشودم ...به من لبخندی موذیانه زدی...همان لحظاتی را می گویم که فکر می کردم دنیای جدید لعنتی تخم . سگ ، وارونه است ! والبته بعدها فهمیدم همه کودکان را هنگام تولد وارونه میگیرند تا نفس فس قفا نکنند و با ضربه ایی به زر زر بیافتند...درست همان لحظات که همه چیز وارونه بود ، تو وارونه نبودی و کنار اتاق زایمان ایستاده بودی...این خصلت توست که همیشه خلاف جهتی...برای اینکه بهت بفهمانم کاملا سالمم ، بدون ضربه زدن آن پرستار خپل بد ترکیب ، خودم به زر زر افتادم...
یادش بخیر چه بلا ها که در کودکی سرم نیآوردی! درست زمانی خودت را به من غالب کردی که کشورم در اوج بدبختی بود ، اکثر معلمهای زن ابتدایی که برای پسران بودند، خشن و زشت انتخاب میشدند و در بهترین مدارس کشور بچه ها را با ترکه می زدند...اما من در اوج این آشفته بازار، عاشق معلم زیبای کلاس سومم شدم...خیلی سعی کردی این عشق بچگانه را ضایع کنی اما نتوانستی...چون من به معلمم گفتم که عاشقش شدم و او هم عاشقانه لبهایم را بوسید و نه تنها ضایع نشدم بلکه سه روز تمام از هیجان تب کردم!...همان لحظه برای گرفتن حال تو و خنک شدن دلم ، کافی بود !
نوجوانی ام را تقریبا خراب کردی...چون زمانی خودت را به من غالب کردی که پوشیدن تیشرتهای مارکدار و موی آلمانی زدن حکم مرگ را داشت!...در همه ی مدارس پسرانه داستان پسری را تعریف میکردند که بدون اینکه بداند روی تیشرتش نوشته شده " من میمونم" و البته وقتی به این موضوع پی برده تیشرتش را پاره کرده و سریعا توبه کرده و عضو گروه سرود مدرسه شده...! حالت را میگرفتم، آنروزهایی که تیشرت آرم دار پوشیدم و عضو گروه بسیج نشدم و هیچ سرود مسخره ایی را که با "بوی گل سوسن" شروع شود نخواندم... حتی با موی آلمانی به بعضی از دخترها گفتم " جیگرتو! " و هیچ مامور احمق خنگی هم نتوانست دستگیرم کند و آبرویم را لجنمال کند...
دوران دانشگاهم را به گند کشیدی چون عمدا حوادث را طوری تنظیم میکردی که مرا کلافه و نا امید کنی...خیلی تابلو بود که کار خود ناکس توست... ولی خودمانیم همین که اخراج نشدم کلی حالت گرفته شد...
اوج نامردی ات زمان خدمت سربازی بود...آنزمان را میگویم که به هر دری زدم که با پول خدمتم را ماست مالی کنم و نشد...بعدش تصمیم گرفتم بروم اما با پارتی در تهران خدمت کنم ... باز هم رحم نکردی و مرا اذیت کردی...کجای دنیا ممکن است ۹ پارتی کلفت داشته باشی که هر کدامشان از فرط کلفتی با ۹ آفتابه آب هم پایین نروند ، اما سر بزنگاه همه ی شان ناتوان شوند! با آنکه می دانستی قبل از تو کار آمد بوده اند!...و باز هم کجای دنیا ممکن است که دهمین پارتی ات جواب مثبت دهد و فردایش که با مدارک به سازمان مربوطه اش بروی خبر مرگ ناگهانی اش را در چند ساعت گذشته به تو بدهند؟! ...
حالت را گرفتم چون خدا کمک کرد و بی هیچ پارتی ، دوران آموزش و مابقی را ور دل خانه مان خدمت کردم و هیچ شبی را در پادگان نخوابیدم ...!
اینروزها هم که چپ و راست سعی میکنی حالم را بگیری ؛ با دغدغه ها و مسائل جدی تر که در محدوده ی اندیشه ام است...اما نمی توانی کرامت انسانی و آزاد اندیشی ام را خدشه دار کنی و مرا مبتلا به مسائلی کنی که انسانیت را فراموش کنم و به زندگی گوسفندوار بپردازم ...نمی توانی ، چون هنوز با آواز پرندگان عشق میکنم ، با نفس مردم نفس میکشم و هنوز میتوانم در انتظار آمدن چشمی ، تپش قلبم را در سینه احساس کنم...

مطلب بالا از کافه کافکا

Sunday، May 31، 2009

فاکتور 8

با تشکر از دوست گرامی زهرا شفیعی برای ارسال این مطلب
اخيراً سريالي در صدا وسيما پخش شد به نام « فاكتور8» اين سريال درباره دانشمند خانم است كه موفق شد فاكتور 8 را در ايران توليد كند.
اما در طول داستان افرادي كه داراي شركت دارويي هستند نمي گذارند اين دارو توليد شود و به هر نحوي كه شده مانع آزمايش اين دارو مي شوند و تمام زحمات خانم دانشمند را زير سوال مي برند.
به نظر من اين داستان يك نوع تهديدي براي اهالي علم و دانش بود . « تلاش براي كشف و توليد يك دارو در كشور متحمل از دست دادن اعتبار و خانواده است » كسي مي تواند در اين فضاي تهديد آميز موفق شود كه اولاً پشتيبان پولدار و اراده فوق اراده هاي ديگر داشته باشد.
خيلي جالب است كه اين دارو اصلاً در ايران توليد نمي شود و اين سريال تشويقي بود براي دانشمندان كه حتماً اين دارو را بسازند!
( داستان اين خانم دكتر به نظر من شبيه ( البته اصلا قابل قياس نيست ) حكيم ابوالقاسم فردوسي است كه وقتي شاهنامه را تمام كرد با بي مهري سلطان غزنوي (محمود) روبرو شد.)
به هر حال خيلي ها سعي مي كنند با وسايل گوناگون جلوي پژوهش ها را بگيرند . و حالا مستقيم با ساخت اين چنين سريالي منظورشان را ابلاغ مي كنند.